تبليغاتX
هستم اگر می روم گر نروم نیستم - حکایات. از گلستان تا ...

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

حکایات. از گلستان تا ...

حکایات. از گلستان تا ...

● مصلحت :
توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش مصلحت آن است که ختم قرآن کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور ]قرآن کریم[ اولی توانست که گله دور. صاحبدلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان.

● تربیت :
پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند توست تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش، ادیب خدمت کرد متقبل شد و سالی چند بر او سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فصل و بلاغت منتهی شدند. ملک دانشمند را مواخذت کرد و معاقبت فرمود که و عده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی. گفت بر رای خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسان است و طباع مختلف.

علت دورغ گفتن مردها !
روزی ، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد توی رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید : چرا گریه می کنی ؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده ، فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت . « آیا این تبر توست ؟ هیزم شکن جواب داد : نه فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست ؟ دوباره ، هیزم شکن جواب داد : نه فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبرتوست ؟ جواب داد : آره . فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد . یه روز وقتی داشت بازنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب ( ههههههه هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی ؟ او فرشته ، زنم افتاده توی آب فرشته رفت زیر آب و با جنیفرلوپز برگشت و پرسید : زنت اینه ؟ آره هیزم شکن فریاد زده فرشته عصبانی شد . تو تقلب کردی ، این نامردیه هیزم شکن جواب داد : آره ، فرشته من منو ببخش ، سوء تفاهم شده . میدونی اگه به جنیفرلوپز نه می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی .و باز هم اگه به کاترین زتاجونز نه میگفتم تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته ، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم و به همین دلیل این بار گفتم آره .

قاصد :
یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم. ناگا اتفاق نهیب افتاد. پس از مدتی که باز آمد، عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی. گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

● اقرار :
یکی را از حکما شنیدم که می گفت هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چو دیگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.

● مصیبت :
 بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت ای پدر فرمان تو راست نگویم ولکن خواهم مردا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت درآن داشتن چیست گفت تا مصیبت دو نشود؛ یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

● صبر :
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده و مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 4:58  توسط مداحی  |